تبليغاتX
تک و پاتک
ما زنده به آنيم كه آرام نگيريم / موجيم كه آسودگي ما عدم ماست ...
 به یاد پیر دلاور جبهه ها حاج بخشی حزب الله
 

                             

 

نشد یک بار تو را ببینیم که اسلحه دستت نباشد، آن لباس پلنگی تنت نباشد، آن سربند سبز «بسیج، لشکر مخلص خداست»، پیشانی ات نباشد و «عطر مجنون» و «موج اروند» ندهی مرد، و بلند بلند بلند فریاد نزنی که «ماشاء الله حزب الله». نشد یک بار تو را ببینیم که حرف از «کربلای پنج» نباشد. نشد یک بار تو را ببینیم و یاد جبهه و جنگ، یاد شهدا، یاد امام، یاد «آقا»، یاد «فاطمیون» و شب عملیات نباشد. تو بخشی از خط مقدم نبرد بودی، بخشی از حاج احمد، بخشی از ایستگاه صلواتی، بخشی از برادران دستواره، بخشی از حسینیه حاج همت، بخشی از «دوکوهه»، بخشی از «حمید»، بخشی از حزب الله… و به ما یاد دادی «ماشاء الله حزب الله» ۲ بخش است؛ بخشی را شهدا با خون خود گفتند و مابقی را ما باید بگوییم. نترسیم، محکم بگوییم. ایستاده بگوییم و ایستاده بمانیم و ایستاده بمیریم…

 یک بار در اوج فتنه هشتاد و اشک، نمی دانم راهپیمایی روز قدس بود، ۱۶ آذر بود، کی بود؛ تو آمده بودی و این بار در کنار اسلحه و سربند و لباس بسیج و «ماشاء الله حزب الله»، یک عکس خامنه ای هم گذاشته بودی روی دکمه سمت چپ لباست، همان جا که قلبت می زند… همان جا که هنوز هم می تپد… و هنوز هم «حسین حسین» می گوید. به کوری چشم بعضی ها، تا حزب الله زنده است، تو زنده ای و رزمنده ای و رزمنده هرگز نمی میرد، به خصوص که نامش «حاج بخشی» باشد و ۲ فرزند و یک داماد، تقدیم اسلام کرده باشد . و خانه اش، بخشی از خاک جنوب باشد و خودش، تمثالی از وفاداری و عشق. نه حاج بخشی! تو نمرده ای، بلکه رفته ای پیش شهدا، پیش جگرگوشه هایت، پیش حاج حسین خرازی، پیش آن شهید گمنام که هنوز بدنش توی خاک شلمچه، زیر خروارها خاک، رنگ و بوی بقیع گرفته. ما که بخیل نیستیم! عمری «ماشاء الله» گفتی و گذاشتی که ما تکرار کنیم «حزب الله» را، حالا نوبت شهداست که تکرار کنند. شهدا هم از تو سهم دارند. ما اصلا بخیل نیستیم، اما مسئله، دل مان است که همین الان هم خیلی تنگ شده برایت. بی تو، سخت می گذرد به ما…

تو، عمار خمینی بودی در خط مقدم سه راهی شهادت، یعنی کیلومترها جلوتر از جنگ، آنجا که حتی فرشته ها هم باید مسلح وارد می شدند، اما تو که پدر خوب بچه های جنگ بودی، آنجا هم، یعنی حتی توی شلمچه هم می گفتی؛ «ماشاء الله حزب الله» و عصبانی می کردی کاخ سفید را. تو، عمار خامنه ای بودی و «حبیب بن مظاهر عاشورای انقلاب اسلامی»، نه در قاب و نه در پشت میز و نه در تمثال و نه در شعار و نه در صندلی! اسلحه دست تو بود، اما دست تو، خود، اسلحه بود و نگاهت برق داشت و دشمن می ترسید از نگاهت و سران فتنه و سران نفاق، می ترسیدند از نگاهت و جایی که تو بودی، آفتابی نمی شدند. نمی آمدند. فقط از دور، علیه تو مطلب می نوشتند در روزنامه های زنجیره ای و به تو بد می گفتند و تو خوشحال می شدی که عصبانی شان کرده ای و می خندیدی و عین خیالت نبود و باز هم «ماشاء الله حزب الله» می گفتی و ما از صلابت تو عشق می کردیم و حالا… حالا که تو نمرده ای، بلکه از پیش ما رفته ای، راستش! این بار می خواهیم با ۲ چشم بارانی، خیلی بارانی، فریاد بزنیم که «ماشاء الله حزب الله». نه! نه! بعید می دانم تو درگذشته باشی. حتی بعید می دانم تو به شهادت رسیده باشی. تو فقط از پیش ما رفته ای، پیش از ما بهتران. خانه ات را عوض کرده ای. عده ای به شهادت می رسند و عده ای به شهدا می رسند. تو از شهدا بودی و به شهدا پیوستی. کار تو مهمتر از کار شهدا بود؛ شهادت به تو رسید، تو به شهادت نرسیدی. شهادت آمد و در سالگرد شهادت عمار، تو را با خود برد پیش شهدا. شهادت آمد و تو را برد با خودش. شان تو، همین بود. تویی که در «روزگار جنگ»، خود بارها و بارها به سراغ شهادت رفته بودی، اینک نوبت فرشته امن و امین شهادت بود که در «جنگ روزگار» سراغ تو بیاید و تو را ببرد پیش شهدا. حالا تو همسایه دیوار به دیوار کربلا شده ای. ما که بخیل نیستیم؛ فقط باید با ۲ چشم بارانی، خیلی بارانی، بگوییم؛ «ماشاء الله حزب الله». بگوییم؛ خوش به حال عماری ات حاج بخشی. بگوییم؛ حاج بخشی زنده است، چون حزب الله زنده است، چون رهبر حزب الله، زنده است.

راستی حاجی! در غم رفتن تو، فقط یک چیز آرام مان می کند؛ اینکه نگاه کنیم به یک مرد، همانکه یک بار چفیه اش را داد به تو و خندید و زد روی شانه ات و گفت: «ماشاء الله حزب الله». خداحافظ «عمار خط مقدم جنگ روزگار». سلام ما را به شهدا برسان و بهشت را پر کن از این شعار: «ماشاء الله حزب الله». شنیده ام «حضرت زهرا»، خیلی این شعار کربلای پنجی را دوست دارد؛ چه بزمی است در بهشت، کنار بی بی مهربان خاک شلمچه!

 

|+| نوشته شده توسط استراتژیست در دوشنبه نوزدهم دی 1390  |
 به یاد چهار شنبه دوست داشتنی 9 دی
 

                                    

 

اگر چه روزهایی هستند که در تاریخ، جاودانه می شوند، اما فرق یوم الله، با چنین روزهایی در این است که تاریخ را جاودانه می کند. بعضی روزها اصولا تاریخ سازند و هیچ بدهی به تاریخ ندارند. همچنانکه تاریخ، مردان بزرگ می سازد، اما این مردان حکیم اند که تاریخ را می سازند. تاریخ، خمینی را نساخت، بلکه این خمینی بود که تاریخ ساز شد. یوم الله ۹ دی، محتاج تاریخ نیست، بلکه این تاریخ است که مدیون یوم الله ملت ماست. باید نشست و دید و بررسی کرد که تاریخ به «آقا» چه داده و «آقا» به تاریخ چه داده؟! هم الان ۲۲ سال است که خامنه ای، امام ماست. بی شک جمهوری اسلامی، تاریخ درخشانی دارد، اما درخشانی این تاریخ منور، در این ۲۲ سال سخت و پر فتنه و طاقت فرسا، ناشی از چیست؟! مدیون رهبری کیست؟! گیرم خاورمیانه دارد روی انگشتان مقدس سپاه قدس می درخشد؛ این درخشش، متاثر از فرماندهی کدام علمدار حکیم است؟! گیرم ۹ دی، یوم الله است؛ آیا جز به خاطر وجود گرانقدر «حضرت ماه» است؟! واقعیت این است که اگر خامنه ای نبود، خیلی ها دوست داشتند اندیشه خمینی را در موزه ها نگه دارند، و مگر نگفتند و ننوشتند؟! مگر در فتنه ۸۸ آتش نزدند تصویر امام را؟! مگر گلایه ای داشتند سران فتنه به این کار؟! مگر موسسه تنظیم، اعتراض کرد؟! مگر نمی خواستند به اسم خمینی، رسم ولایت فقیه، آرمان امام را تنها بگذارند؟! گمانم اینک که پای یوم الله ما به ۳ سالگی باز شده، فصل نوینی از تاریخ اسلام آغاز شده، و چندی بعد نیز که انقلاب اسلامی، وارد بهار سی و چهارم عمر خود می شود، امام و شهدای دوران، در ردیف مهم ترین کسانی هستند که به خامنه ای، «خدا قوت» می گویند. صبح گاهان، «خورشید» طلوع نمی کند، الا اینکه اول، «خسته نباشید» به «ماه» بگوید. قدر «علی» را «محمد» می داند و مقام «عباس» را «حسین». می شکند کمر آفتاب، اگر که ماه نباشد. باری در کربلا، این اتفاق افتاد و حسین، کمرش شکست. بعضی ها برای آنکه «کمر ظهور»، «شان نور» و «علم انتظار» را بشکنند، «ولی فقیه» را نشانه رفته اند، اما فتنه گران، اگر در عاشورای ۸۸ نشان دادند که دشمن مشترک انقلاب خمینی و قیام حسینی اند، منحرفین نیز برخلاف لاف گزافی که می زنند، اتفاقا مشکل اصلی شان با «امام زمان» است و دشمنی مشترک دارند با حجت خدا و نائب بر حقش. «جمهوری ایرانی» و «مکتب ایرانی» هر ۲ از یک جا خط می گیرند. می دانید آنجا کجاست؟! سربسته بگویم؛ یک جای «سرگشاده» است! از عمق شعارهای ۹ دی، کینه ها دارند عده ای. دنبال زخم زدنند. عده ای کینه دارند که چرا عکس ما در عمق تصاویر نبود؟! و عده ای کینه دارند که چرا عمق شعارها علیه ما بود؟! غلط زیادی کرده اند این ۲ کس، اگر که بگویند ما هنوز هم با هم مخالفیم! جز دعوا بر سر نشان دادن وقاحت بیشتر، مابقی جاها آشتی اند با هم! «فتنه» چو «انحراف» ببیند، خوشش آید و «راس فتنه» چو «راس انحراف» ببیند، خوشش آید! تیشه زدن به ریشه ۹ دی، مهم ترین کانون وحدت عقده ای هاست. شب پرستانی که خورشید را قبول دارند، اما برای اطاعت از ماه، ناز می کنند و ادا درمی آورند. یکی ادعا می کند که من با خمینی عکس دارم و هر شب، خواب امام را می بینم و… اما بنازم روی آن یکی را که مدعی ارتباط با عوالم بالاتر از این حرفهاست! او با امام زمان عکس دارد!! می بینید؛ برای مقابله با خط ولایت فقیه، خط ملت، و خط عاشورایی یوم الله ۹ دی ۸۸ به چه حربه هایی متوسل می شوند؟! هدف این است: به اسم «الله اکبر»، مخالفت کنند با ولایت خدا. به اسم «محمد»، «علی» را بزنند. به اسم «نهج البلاغه»، ابوتراب را. به اسم «مردم»، «دین» را… و به بهانه «عدالت»، «ولایت» را، که خدا خوب رسوای شان کرد. آنجا که نشان داد؛ دور شدن از ولایت فقیه، از اخلاصت کم می کند و بر اختلاست، اضافه!  

اندازه چند روز از سالگرد یوم الله ۹ دی ۸۸ دور شده ایم، اما همچنان باید سخن گفت با ۹ دی. قشنگ ترین چهارشنبه تاریخ انقلاب اسلامی، چیزی از جنس روز درختکاری و مبارزه با دیابت نیست که سالگرد به سالگردش، تبش بالا رود و یادش گرامی داشته شود. البته ایرادی ندارد که «اداره های جمهوری اسلامی» هم در جشن ۹ دی شریک شوند، اما ۹ دی بیشتر معطوف به «اراده های انقلاب اسلامی» است.

نه روز من! من دلم برایت تنگ نمی شود؛ نسل من هر روز با تو حرفهای نو دارد.  تو اگر «لیلای زمانی»، ما برایت یک نسل «مجنون» می آوریم از همان زمین «جزیره» و از همین راهیان نور «طلائیه» که بسیجیانش، به کوری چشم «الجزیره» و «Frence 24» و «همه قیصرهای عالم رسانه»، اعتراف می‌کنند و افتخار می‌کنند که حکومت به همه شان ساندیس داد.

        

|+| نوشته شده توسط استراتژیست در سه شنبه سیزدهم دی 1390  |
 عشق و طرب و باده به وقت سحر افتاد:

 

 

چه تابستان  شيرين و لبريزي است امسال.

تابستانی پر از عطر ناز شعبان و طعم نياز رمضان.

تابستان  شرابي لبريزي که طعنه به ارديبهشت بهشت مي زند و لبالب از حضور روشن خداست.

ابتداي اين ماه بلند، نجابت جميل جاده هست و چشم براهي مدام و يکريز و انتهاي اين مرداد عزيز،

مهرباني بي محاباي رحیم است و صراحت ساده بندگي.

و خبر اين همه تقارن نجيب ، روزي بر پيشاني تقويم هاي شيعه ماندگار خواهد شد.

خبر تابستانی که در آن بال بال ملائک ، اهالي زمين را هوايي کرده بود و مردمانش سحرها بر

سفره سبز خدا ، سحوري مي خواندند و سر به سر آسمان مي گذاشتند.

مردماني که با طعم شيرين تشنگي ، ختم نور مي کردند و زيارتنامه آب مي خواندند.

مردماني که به امام سرچشمه هاي بالادست اقتدا مي کردند و اقامه مي بستند.

تابستانی که پا به پاي شعبان انتظار مي کشد و هنوز نرفته ، رمضان از دور مي آيد.

رمضان مي آيد تا فرصت زيارت سحرهاي سحرآميز فراهم شود ،

فرصت زيارت شوق ، زيارت نور، زيارت باران.

رمضان مي آيد تا بتواني بي گدار به آينه بزني و رکعتي شوق نذر دلت کني.

رمضان مي آيد تا لب فروبنديم ، تا لب تشنه عطش بنوشيم ،

تا لب سوز لبخندهاي واقعه شويم و در اين لبالب شدن ها ،

دو رکعت نماز گريه بخوانيم.

رمضان مي آيد تا تکليف هراسان چشمهاي روزه دارمان را روشن کنیم.

رمضان مي آيد تا پنجره ها ياد بگيرند سحرخيز شوند.

رمضان مي آيد تا در گرماگرم افطار ، خنده اهالي اش طعم سرخ سيب بدهد

و همسايه ها ياد بگيرند براي دوست داشتن به اندازه دو رکعت عاشقي فرصت دارند.

رمضان مي آيد تا با اذان حريري موذن زاده و ربناهاي بارانی وقت افطار ،

باور کنيم آسمان همين نزديکي هاست.

رمضان مي آيد تا فرصت کنیم با ترمه اي بنفشابي ، سفره اي بيندازیم پر از آيه و آينه

و در پاي اين سفره  تا آسمان بلند ، چشم هایمان را قسمت کنیم.

***

چقدر دلم هوای  مناجات های شبهای رمضان را کرده بود.

یک سال بغض کرده ام تا دوباره  بخوانم  اللهم رب الشهر رمضان ...

رمضان دوباره آمد تا باز هم در نیمه شب هایش معتکف مسجد ارک باشیم

آن مسجد نورانی آن ارک عرشی شده مزین به خون شهداء

تا باز هم حاج منصور عرشیمان برایمان افتتاح و ابوحمزه  بخواند

و آن زمزمه اللهم رب الشهر رمضان که جوانان ملکوتی همراه با ذاکر شب های خاکریز میخوانندش.

آن ارکی که عرشی است و امسال مزین به خاک پائین ارباب بی کفن .

که شنیده ها حکایت از آن دارد که حاج منصور روضه های رمضان المبارک امسالش را به نام نامی

حضرت علی اکبر علیه السلام آن شبه النبی آن خلق النبی آن شاه زاده اعظم خواهد خواند

و چه شود امسال با روضه علی اکبر ع به شب های ارک.

انشاء الله دعا گویتان هستم شما هم در نسیم بهاری افطار تان دعایم کنید.

 

|+| نوشته شده توسط استراتژیست در دوشنبه دهم مرداد 1390  |
 من به حاج احمد متوسلیان رای می دهم

جمعه ها همین که “مهدی” نمی آید، ما دست به دامن “مختار” می شویم که به سرعت دارد تمام می شود. الان وقت رفتن نیست. باید از “معاویه، حسن و حسین” انتقام گرفت. باید انتقام خون “حسنین” را گرفت. کاش کش پیدا کند مختار. حالا “کیان” به شهادت رسیده است، اما در مجلس ختم او، از همه بیشتر بن وهب و بن شمیط گریه می کنند و دلدل با یابوی ضد گلوله آقازاده زبیر، هینده پیتیکو پیتیکو می گویند. گل می گویند و گل می شنود. لابد ما هالو هفت شنبه های روزگاریم که در مجلس ختم عدالت، بعضی ها هم با خر و هم با خرما عکس یادگاری می اندازند. اگر این است سیاست، ما هم مثل هنرپیشه ها اصلا سیاسی نیستیم. در عالم سیاست، “ساکت” و “ناطق” خیلی با هم فرق ندارند و “باهنر” و “بی هنر” سر و ته یک کرباس اند. خاتمی از خیلی های دیگر، خیلی بدتر نیست. فقط کمی تا قسمتی، ما سر کاریم. مردم سر کارند. نمی دانند دعوای روز حضرات را باور کنند، یا مغازله شب شان را! هیچ چیز تلخ تر از تلخی بی عدالتی نیست. اینکه مصلحت، خفه کند گلوی عدالت را، و نام این خیمه شب بازی را هم بگذاریم “سیاست”. چشم ها را این روزها باید از سرچشمه شست؛ ما که آخرش هم نفهمیدیم چه کسی بود صدا زد سهراب؟!… و زیر عبای کدام سید خندان، امیرحسام ذوالعلی به شهادت رسید؟! چه زود “مرگ بر موسوی و خاتمی و کروبی” بعضی از اهالی بهارستان در “قیام توابین فتنه ۸۸″ به روبوسی رسید؟! خوب است حضرات، این بار علیه خودشان “دو دو” کنند. خوب است کمی هم علیه دورویی، مصلحت پرستی، خاتمی دوستی، و در یک کلمه، علیه اصول گرا نبودن بعضی اصول گرایان “دو دو” کنیم. این نوع خاص از اصول گرایی، مگر حالا چقدر فرق دارد با اصلاح طلبی؟! خاتمی چقدر از این جماعت، مگر بدتر است؟! اینها چقدر از خاتمی بهترند؟! مردم چقدر سر کار هستند؟! حالا اصلاح طلبان، بی آنکه بگویند “غلط کردیم گفتیم تقلب شده” می خواهند بروند مجلس. مبارک است این مجلس ختم عدالت. حالا خاتمی بدون هیچ محاکمه ای، می خواهد به همان نظامی برگردد که در سال ۸۸ قبولش نداشت! آیا این منافق ملعون معتقد است که در انتخابات مجلس، تقلب نمی شود؟!! کی قرار است خدایا! آه عدالت، بگیرد گلوی مصلحت را؟! این روزها اصول گرایان دارند از اصول گرایی کاریکاتور می کشند و اصلاح طلبان دارند به ریش ما می خندند. این روزها قوه قضائیه کشوری از کره ماه به شدت دارد برخورد می کند با “ف. ه” و من دارم کروکی این تصادف هولناک را می کشم. زور هیچ افسر راهنمایی به آقازاده های ضد گلوله نمی رسد. عوارض را ما باید بدهیم، شهید را ما باید بدهیم، مالیات را ما باید بدهیم، و ما باید در صحنه حضور داشته باشیم، تا جذب حداکثری شامل حال دلار جرج سوروس هم بشود! چقدر خوب! چه عالی! نه دیدار موتلفه با هاشمی مشکل دارد و نه عکس انداختن بعضی ها با خاتمی. مشکل از دل ساده ماست که ملتفت کثیفی وادی سیاست نیست. اگر در قدیم، سیاست، پدر و مادر نداشت، الان عدالت، پدر و مادر ندارد. گمانم نفر بعدی که فوت کند، عده ای از اصول گرایان حتما نماز میت را به امامت خاتمی خواهند خواند! این هم مبارک است! خوب است عده ای از اصول گرایان، اصول خود را برای مردم تعریف کنند، که ببینیم مردم بر اساس کدام اصول، باید ایشان را اصول گرا بخوانند؟! این روزها حتی تابوت اموات هم بوی سیاست می دهد. این روزها عده ای از اصول گرایان، مساجد بورس ختم را به سالگرد گروگان گیری حاج احمد متوسلیان ترجیح می دهند. من در انتخابات مجلس ختم عدالت شرکت نمی کنم، اما در انتخابات مجلس پیش رو حتما به عده ای از اصول گرایان رای نخواهم داد. من به جریان انحرافی رای نمی دهم. من به سران فتنه رای نمی دهم. من به آقازاده ها رای نمی دهم. من به خواص بی بصیرت رای نمی دهم. من به حاج احمد متوسلیان رای می دهم. به برادران دستواره. من به برادران یوسف رای نمی دهم. من به عبدالله بن زبیر رای نمی دهم که هر شب خواب خانه خدا را می بیند و اتفاقا با کعبه زیاد عکس دارد. “بهارستان” برای من “جزیره مجنون” است. کابینه هیات دولت من در سفر استانی خط مقدم تشکیل می شد و فکر نمی کرد گلوله شهدا هم باید از گمرک رد شود!! من فکر اینجایش را نکرده بودم که موشک شهاب ۳ هم باید اول از گمرک رد شود و بعد، بخورد به قلب اسرائیل!! لابد فرشته ها هم اول باید از گمرک رد شوند و بعد، شهدا را ترخیص کنند به بهشت!! می خواهم یک شعار بدهم: “ما اهل کوفه نیستیم، “سپاه” تنها بماند”. سپاه، سپاه علی است، اما خوب است دولتی که با تنفیذ سیدعلی دولت شد، جریان انحرافی را از گمرک رد کند؛ در حاشیه قوه مجریه همین طور انحراف است که دارد قاچاق می شود!!

آری! من به “جنوب” رای می دهم. من قصد کرده ام “لیلی” را به “مجنون” برسانم. دیشب مادر شهیدی می گفت: “این عکس ها را دیدی؟! غلط نکرده باشم ما سر کاریم”. این روزها جانبازی نشسته روی تخت “ساسان” و جانباز دیگری سال هاست که لب به غذا نزده. به این می گویند اعتصاب غذا! به این می گویند مرد! حتی می خواهم بگویم به این می گویند شهید! به این شهید باید رای داد. خس خس سینه او را باید به بهارستان فرستاد. عده ای با مدرک فوق لیسانس، بلد نیستند “بصیرت” را درست بنویسند. عده ای مدرک شان درست است، اما بصیرت شان قلابی است. انقلابی نیست. عده ای از خدمت، به نفع قدرت استعفا می دهند. عده ای از بصیرت، به نفع منفعت. عده ای از عدالت، به نفع مصلحت. عده ای زورشان به “ف. ه” نمی رسد، به پرونده اش خارج از نوبت رسیدگی می کنند! عده ای فقط علیه بی عدالتی “دو دو” نمی کنند. عده ای مچ همدیگر را خوب می گیرند، لیکن حرف رهبر را دیر می گیرند! در مکتب امام غذای ۱۶۸ هزار تومانی حرام است. در مکتب امام، دسته گل ۲ میلیون تومانی حرام است. پول ملک عبدالله جذب مکتب امام نمی شود. در مکتب مجریه، جریان انحرافی از جریان آب اروند مهم تر است. در مکتب مقننه، “ننه علی” میان اهل کوفه تنها مانده. در مکتب قضائیه هیچ ایرادی وجود ندارد. در مکتب بلدیه، برج میلاد از بیرق علمدار بلندتر است. شهید علمدار، نام کوچکش “سیدمجتبی” بود. هم به درجه جانبازی رسید و هم به درجه شهادت، اما ترفیع درجه نگرفت و وقتی به بهشت رفت، از گمرک رد نشد!! خیمه حسین، رستوران گردان نداشت. قورمه سبزی “بیت رهبری” خیلی بیشتر از ۱۶۸ هزار تومان می ارزد. زیلوی خانه “آقا” فرش هزار شانه نیست. دیروز عده ای از بچه های “گردان مقداد” به قصد قربت شهید شدند و امروز عده ای از اصول گرایان به قصد قدرت، دارند از مقوله مقدس خدمت، کاریکاتور می کشند. جانبازی که دست ندارد، نمی تواند شنای پروانه کند. اتاق سونا گنجایش درد جانباز اعصاب و روان را ندارد. کمک به جانباز، وظیفه است. “تیتر یک” نیست. جانباز به ترحم ما احتیاجی ندارد. ما به راه جانباز، خوب است، اندازه رای جانباز احساس نیاز کنیم. برای عده ای، ویلچر جانبازان، راه رسیدن به صندلی شده است. عده ای روی خس خس سینه جانبازان هم سرمایه گذاری دراز مدت کرده اند. صندوق ذخیره ارزی، برای عده ای، از منطقه صفر مرزی هم مهم تر شده! عده ای دنبال مرده بعدی می گردند، تا در مجلس ختم عدل، خر و خرما را با هم بخواهند. این عده، از جریان انحرافی، انحرافی ترند. جریان انحرافی در پستو با سران فتنه می بندد، عده ای جلوی چشم مردم! عده ای کم کرده اند روی “آقای دوربینی” را. عده ای از اصول گرایان فقط مساجدی می روند که صندلی داشته باشد. لای خرمای مساجد جنوب شهر، گردو نیست. موذن پیامبر، بلال بود. سیاه بود. یقه سفید نبود. پابرهنه بود. از خاندان اشراف نبود. اهل خرید نبود. عده ای خدا را به شرط صندلی می خواهند. خون خدا را به شرط میز. روح خدا را به شرط پست. خامنه ای را به شرط مقام. مردم را به شرط رای. خدمت را به شرط قدرت. عدالت را به شرط مصلحت. ولایت را به شرط سکوت. عده ای بعد از فتنه سال هشتاد و اشک، از “حسین غلام کبیری” هم بسیجی تر شدند. عده ای فقط قبل از انتخابات برای علی، “عمار” می شوند. وقت “این عمار” این عده کجا بودند؟! چرا عده ای وقت امتحانات، یادشان می رود، “عمار” شوند و صرف نمی کند که ببینند این “صحنه آرایی” را؟! عده ای دوست دارند انتخاب شوند، اما دوست ندارند امتحان شوند. خواه “ناطق” و خواه “ساکت”، مهم ترین کوتوله های سیاسی همین دسته اند. مردودین فتنه ۸۸ که بر خلاف نام شان سکوت را به نطق، برتری دادند، کوتوله های وادی سیاست اند. کوتوله تر از کوتوله ها. عده ای امروز بصیرت شان در گمرک گیر کرده، عده ای کلا مرخص اند از بصیرت! کوتوله های فتنه ۸۸ از این دسته اند. کوتوله تر از کوتوله ها. در مکتب امام، جایی برای کوتوله ها نیست. کوتوله ها، حسینیه جماران، را به شرط ویلای فرمانیه و برج نیاوران می خواهند. کوتوله ها قدشان به پوتین حاج احمد هم نمی رسد. مگر حاج احمد مرده است که ما به کوتوله های بورس ختم رای بدهیم؟! مگر شهدا مرده اند که ما خیال کنیم یا باید به کوتوله های اصلاح طلب رای بدهیم، یا کوتوله های اصول گرا؟! جریان انحرافی عمرا ما را غافل کند از جریان منحرف کوتوله ها. “ف. ه” در مکتب خرید، کوتوله زبان دراز خاندان سرگشاده است که قوه قضائیه کشور دوست و برادر، در برخورد با او اصلا شوخی ندارد!! کسانی که از نحوه شهادت “کیسان ابوعمره” در “جنگ حرورا” به جای گفته ها، “ناگفته ها” دارند، کوتوله های وادی سیاست اند. کوتوله هایی البته دراز و پر رمز و راز که “بحران محبوبیت” رهای شان نمی کند. عده ای دارند از اموات سوء استفاده می کنند. عده ای فاتحه هم که می خوانند، سیاسی کاری است. عده ای پیام تسلیت را هم سرگشاده می نویسند. از این سیاست کثیف حالم دارد به هم می خورد. چه می کشد “آقای دوربینی” پیش این جماعت؟!

من عاشق “هور” هستم. “هورالعظیم”. مسجد جامع خرمشهر، صندلی ندارد. پاتوق پابرهنه ها بود. گنبد برخی مساجد ضرار، کلاه می گذارد سر آدم. من به جاده اهواز-خرمشهر رای می دهم. من به ارتفاعات الله اکبر رای می دهم. من به “دوکوهه” و “حمید” رای می دهم. من به فکه بازی درازی ها رای می دهم، نه مکه حاجی بازاری ها. من به کسانی رای می دهم که موتلف با خون شهدا هستند، نه با هاشمی. هاشمی چی بودن، خاتمی چی بودن، فلانی نژادی بودن، اصول گرایی نیست. مهم ترین اصل اصول گرایی خون مقدس شهداست. اصول گرایی که هیچ، قانون اساسی ما خون پاک و مطهر شهدای فتنه ۸۸ است. کسانی که خاتمی را از این خون بیشتر دوست دارند، جریان انحرافی بد نام کردن نام مقدس اصول گرایی اند. من به کمیته های انقلاب اسلامی رای می دهم، نه کمیته هایی که معلوم نیست چند نفرند. من به رجایی رای می دهم. من به شهید رای می دهم. من ایمان دارم که شهدا زنده اند. من به اموات متحرک رای نمی دهم. عده ای روی مین نرفتند، که یک عده دیگر زمین خواری کنند. زمان خواری کنند. زمانی “علی” را تنها بگذارند و حالا برای ما بلبل تر از آهنگران شوند و دلدل تر از اسب مختار!! عده ای رفتند روی مین، و عده ای نشستند روی زین و هنوز هم دارند می تازند. عده ای فقط قبل از انتخابات یاد “ساسان” می افتند. همین که در بهارستان به سر و سامان رسیدند، “ساسان” را فراموش می کنند. “دو دو” می کنند، اما یادی از جانباز شیمیایی نمی کنند. مدرک شان را ارتقا می دهند، اما بصیرت شان را، نه. بیشتر به حقوق، فکر می کنند تا حق. آهای! کجا بودید وقتی که موج بی بی سی داشت می گرفت جانبازی به نام خیابان انقلاب اسلامی را؟! کدام تان آمدید در کف خیابان علیه آشوب گران عاشورا؟! خودتان را اگر برای یک لحظه، جای مادر شهید حسین غلام کبیری می گذاشتید، اینقدر راحت نمی نشستید کنار منافق ملعونی به نام خاتمی. ما گله داریم که چرا به شما می گویند اصول گرا؟! شما باید سیلی می زدید به خاتمی، آن کار که دستگاه قضایی به هر دلیل نکرد. شما باید سیلی می زدید به خاتمی به خاطر آشوب عاشورا. جهت حرکت شما را چه چیزی تعیین می کند؟! چه کسی به شما گفته اصول گرا؟! آیا خون به دل والدین شهدای فتنه کردن، اصول گرایی است؟! اگر هست، اف بر این اصول گرایی. جهت حرکت عده ای را علی الظاهر باد تعیین می کند، نه نسیم فکه. “آوینی” حق داشت فرار کند از دست شما. از دست اصول گرایی شما، از دست اصلاح طلبی شما، از دست اصول گرایی اصلاح طلبانه شما، از دست اصلاح طلبی اصول گرایانه شما. از دست این مسخره بازی شما. شما همه تان سر و ته یک کرباس اید. خاتمی از شما خیلی بدتر نیست. از شما برای هیچ جانبازی، محرم درد پیدا نمی شود. جکوزی درد هیچ جانبازی را دوا نمی کند. شنای قورباغه، “یا من اسمه دوا” نیست. عمیق ترین قسمت هیچ استخری، برای هیچ جانبازی “اروند” نمی شود. باندبازان نمی فهمند درد جانبازان را. جانباز روی ویلچر می نشیند. ویلچر فرق دارد با صندلی و پست و مقام و میز. عده ای به قدرت که می رسد، چشم شان هیز می شود. چشم خاتمی الان هیز شده و یادش رفته این همان نظامی بود که تقلب می کرد در انتخاباتش!! جانباز نابینایی می شناسم که خوش حال است نمی بیند قیافه بعضی ها را، از اصول گرا گرفته تا اصلاح طلب. خوش حال است که نمی بیند شما را، وقتی که دارید جلوی چشم مردم با هم دعوا می کنید، وقتی که دارید جلوی چشم مردم، با هم پچ پچ می کنید، وقتی که دارید جلوی چشم مردم، با هم نرد عشق می بازید، وقتی که دارید جلوی چشم مردم، “دو دو” می کنید، وقتی که دارید جلوی چشم مردم، با هم عکس یادگاری می اندازید، و وقتی که دارید جلوی چشم مادر چند شهید و یک جانباز، سرسره بازی می کنید روی خس خس سینه های یک مرد که فقط چند درصد، چند روز به شهادتش باقی مانده است. اگر بگوییم “در کجا بودید، وقتی جنگ شد”، عکس های یادگاری تان با شهدا را نشان مان می دهید. اگر بگوییم “فتنه ۸۸ کجا بودید”، می گویید تقصیر حرف های فلانی بود در مناظره. اگر بگوییم “خدمت، نیاز به شو ندارد”، محکوم مان می کنید به سیاه نمایی. اگر بگوییم “شما سالارید”، به ما پول می دهید. اگر بگوییم “عشق است خامنه ای”، می گویید تملق نکنید. اگر بگوییم به حرمت خون شهدای فتنه ۸۸ با منافق ملعونی چون خاتمی، هنگام عکس یادگاری، لااقل نیش تان را تا بناگوش باز نکنید، می گویید جذب حداکثری. ما ایمان آورده ایم به زبان دراز شما، اما کفر می ورزیم به ایمان شما، و به اصول گرا بودن شما. ما در بصیرت شما، ولایت پذیر بودن شما، عدالت محور بودن شما، ساده زیستی شما، شک داریم. ما به اصول گرا بودن شما شک داریم. اصول شما چیزی جز مصلحت و منفعت نیست. از نظر شما، مقام میز شما، از مقام شامخ شهدا، مقام معظم جمهوری اسلامی، حتی مقام عظمای ولایت، بالاتر است. شما منتقدین میزتان را بیشتر از دشمنان جمهوری اسلامی می زنید؛ غیر از این است؟! شما “دو دو”ی یکدیگر را بهتر از زوزه سگی مثل اوباما می شنوید؛ غیر از این است؟! ما به کدام دلیل، به حاج احمد متوسلیان نباید رای بدهیم و به شما باید رای بدهیم؟! شهدا در ۸ سال جنگ تحمیلی پشت ولی فقیه سنگر نگرفتند، اما شما در ۸ ماه جنگ تحلیلی، پشت ولی فقیه سنگر گرفتید و اسم این ولایت گریزی را گذاشتید ولایت پذیری! شما خدمات ارگان خود را “تیتر یک” می کنید، اما خدمات دیگر قوا را با “دو دو” جواب می دهید! شما با پول بیت المال به خدمات ارگان خود حال می دهید، اما به خدمات کلیت نظام، نه! زبان شما از خدمات تان درازتر است. عده ای از شما دوست دارید مردم، خدمات شما را به پای خودتان بنویسند، نه جمهوری اسلامی. چرا؟!… و چرا ما باید دوباره به شما رای بدهیم؟! مگر شهدا مرده اند؟! چه بسیار شهید که روی مین رفتند و صورت بر زمین نهادند، تا دیگر رزمندگان مبادا با ایشان چشم در چشم شوند و احساس شرمندگی کنند. چه نسبتی دارد خدمت شما با شهادت شهدا؟! چه نسبتی دارد خیانت شما با خدمت شهدا؟! بازی دراز با زبان دراز چه نسبتی دارد؟!… “آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند”، ما به ایشان رای می دهیم. ما به شهدا رای می دهیم. گوشه چشم شهدا به ما نبود، عنایت آسمانی ها نبود، اگر نبود که شهدا حی و حاضر و ناظر بر رفتار و گفتار ما هستند، اگر نبود که سینه جانباز شیمیایی پر از سرفه و خس خس است، شما و خاتمی الان باید در زندان ابوغریب عکس یادگاری می انداختید. اگر شما به اینکه گفتم شک دارید، ما به اصول گرا بودن شما شبهه اساسی داریم؛ این به آن در!    

در این بی کسی، این برهوت، در این شهر شلوغ، این همه دود، دغل و دروغ، همان بهتر که نیستی حاج احمد. اگر تو اسیر دشمنی، ما را دوست به اسارت برده است. همان بهتر که نیستی، و الا باید به اصول گرایان، اصول گرایی یاد می دادی، و می خواباندی در گوش آن منافق ملعونی که می خواست از “علی” عبور کند. همان بهتر که نیستی، و الا من باید به جای رای دادن به تو، یا در کنج زندان به ملاقاتت می آمدم یا در گوشه “ساسان”. سالار! اجازه دارم به تو بگویم کجایی بی معرفت؟!

            

|+| نوشته شده توسط استراتژیست در سه شنبه بیست و یکم تیر 1390  |
 اشک «کربلایی زینب» روی گونه سه شنبه ها


بعد از ارتحال امام حالا دیگر ۲۲ سال است که هر سال از روستای «حسن سرا»ی  شهرستان رودسر از شمال کشور می کوبد و می آید بهشت زهرای تهران. می گوید: «وظیفه است». پیرزن حالا ۷۸ ساله است و ۲۹ سال است که از مادر شهید بودنش می گذرد. پسرش «علی» در عملیات رمضان به شهادت رسید و تا به امروز که پیکرش برنگشته. پیرزن می گوید: «اگر می خواست بیاید، تا الان آمده بود. شاید منتظر است من بروم پیشش». لابد به همین خاطر است هر سال روز ۱۴ خرداد هرجور که شده ولو با «چهارشنبه اتوبوسی که ما را آورد راهپیمایی»، صبح زود خودش را می رساند به قطعه ای از بهشت؛ قطعه شهدای گمنام بهشت زهرا و چادرش را به کمر می بندد و بنا می کند شستن مزار شهدایی که آنقدر هم گمنام نیستند. شهدایی که روی سنگ مزارشان نوشته شده: «فرزند روح الله». شهدایی که کربلایی زینب خوب می شناسدشان. شهدایی که هرکدام شان برای «کربلایی زینب» حکم علی را دارند. شهدایی که مادر شهید قصه ما، اول با دستمال خاک مزارشان را می گیرد، بعد با آب سنگ مزارشان را شست و شو می دهد، بعد گلاب می پاشد روی مزارشان، بعد گندم و بعد می نشیند و نگاه می کند به کبوترها و همین که با خود زمزمه کند؛ «اندک اندک جمع مستان می رسند»، دیگر پر از یاکریم شده، قطعه شهدای گمنام. دمی صفا می کند با شهدا و بعد بین الحرمین انقلاب اسلامی را یعنی از گلزار شهدا تا مزار امام هروله می کند و در حالی که عکس کوچکی از «علی» در دستش است، به خبرنگار صدا و سیما می گوید: «عکس علی را ببین! اگر باز هم برگردد، این بار می فرستمش تا برای سیدعلی شهید شود. اگر هم برنگشت، مگر ما مرده ایم؛ دشمن حرف اضافه بر سازمان بزند، می زنیم توی دهنش». عالمی دارد برای خودش کربلایی زینب، هر هفته، سه شنبه ها در همان حسن سرا «سفره ام البنین» می اندازد و زیارت مادر عباس می خواند و «شمس مغربین» می گوید و برای شادی روح همه شهدا -علی هم جزءشان- «عم جزء» می خواند و سر آخر تکه نانی همراه با پنیر و گردو نذر شهدا می کند. کربلایی زینب عاشق سه شنبه هاست. سه شنبه بود که تنها فرزندش علی به دنیا آمد. سه شنبه بود که علی به شهادت رسید. سه شنبه بود که مادر شهید شد. سه شنبه بود که بعد از عمری امید و آرزو رفت پابوس امام حسین(ع) و از آن روز به بعد همه «کربلایی زینب» صدایش می کنند. ماهی یک بار هم سالهای سال است که سه شنبه ها می رود جمکران و با آنکه ترک نیست، و هر چند که سه شنبه، جمعه نیست، اما کربلایی زینب خیلی خوب بلد است با امام زمان سخن به زبان آدینه بگوید: «ای قلم سوز لرین د اثر یخ، آشنا دن من بیر خبر یخ؛ گلدی بو جمعه د، گشتی الله، فاطمه یوسفنان خبر یخ؛ یاندی پروانه لر، شمعی سندی، آیریلیخ دن اورک قان دندی؛ شأن د، رتبه د بی بدل سن، هر گوزل دن آقا سن گوزل سن؛ کیم دیر آیریلیخ درد سال ماز، عاشقن صبر نین الدن آلماز؛ ای گوزوم، یولارا باخ، دارخما، گون همیشه بولوت آتا قالماز؛ گلدی بو جمعه د، گلمدن سن، گون سایم، جمعه دیگر اوسن؛ قلب لر غصه دن داغلی قالدی، یا امام زمان گل، امان دی؛ شأن د، رتبه د بی بدل سن، هر گوزل دن آقا سن گوزل سن».

¤¤¤

پیرزن دیروز برگشت شمال، اما امروز باز هم سایه سه شنبه افتاده روی تقویم دیواری کربلایی زینب. دیری است که با این سایه، همسایه است. آه! الساعه دلم پیش کربلایی زینب است در روستای کوچک اما با صفای حسن سرا. روستایی که آن طرفش جنگل است و طرف دیگرش دریا. روستایی که در قبرستان کوچکش می شود از تعداد پرچم های سه رنگ، بشماری شهدای شان را. اما هر تعداد که بود، یکی را هم به آن اضافه کن. «علی» یادت نرود. علی را یادت نرود، که مادرش را با مزرعه و دریا و جنگل و ساحل و صبر و سکوت تنها گذاشت تا پرچم سه رنگ ما همچنان منقش به نام «الله» باشد. علی را یادت نرود، که وقت برنج کاری، اجازه نمی داد رنج برنج، خم کند کمر مادرش را. علی را یادت نرود، که به استناد وصیت نامه اش با زبان روزه به شهادت رسید. علی را یادت نرود، که هر روز صبح بعد از نماز صبح می رفت و برای مادرش نان داغ می خرید تا لازم نباشد «مامان زینب» صف نانوایی بایستد. علی را یادت نرود، که حالا هر کجای هستی است، می بیند که مادرش ۲۹ سال است صبح ها بعد از نماز صبح، بعد از دعای عهد، بعد از اینکه نگاهی می اندازد به قاب عکس تنها جگرگوشه اش، چادر مشکی را به جای چادر نماز سر می کند و عصای چوبی اش را که خودش درست کرده، دست می گیرد و می رود تا از نانوایی نان داغ بخرد.

¤¤¤

امروز سه شنبه است. لابد همین که سفره ام البنین تمام شود، کربلایی زینب مثل همیشه می رود حیاط خانه شمالی اش و تکه نان باقی مانده سفره مادر عباس را می اندازد جلوی کبوترها و شروع می کند به رسیدگی گل و باغچه و آب و دانه دادن به چند تا مرغ و خروسی که دارد و بعد نزدیکای غروب تکیه می دهد به عصایش و نگاه می کند به «صنوبر تبریزی»، همان درختی که هنوز جای تاب و تاب بازی علی روی آن هست و مثل آن قدیما که جگرگوشه اش را هل می داد، باز هم تاب را هل می دهد و می گوید: تاب تاب عباسی، خدا منو نندازی…

¤¤¤

این تاب، بی تاب کرده پیرزن را، نشان به نشان اشک های کربلایی زینب روی گونه سه شنبه های خوب خدا.

|+| نوشته شده توسط استراتژیست در سه شنبه هفدهم خرداد 1390  |
 برای استاد مسلم اشک، پیرغلام اهل بیت، فدایی خانم رقیه؛ حاج منصور ارضی

 


                         

“میخانه دگر جای من بی سر و پا نیست…”؛ رسانه ملی ما سال هاست که صدای سمایی توست و سیمای سماواتی ات در چهارراه “مخبرالدوله” یک سر می برد ما را “جبل الرحمه” از بس که قشنگ “عرفه” می خوانی. انگار که از گلوی آسمان می گویی “السلام علیک یا اباعبدالله”، از بس که قشنگ می گویی. آنقدر از ما اشک گرفته ای که چشمان مان جلد خون شده است. همین را هم عشق است. گمانم حنجره ات “بیمه رقیه” باشد، از بس که برای “۳ ساله” قشنگ روضه می خوانی، در سومین شب از “لیالی عاشقی”. گمانم زیباترین ابنیه میدان تاریخی ارک، تار حنجره صوتی تو باشد که در پود خیمه گاه، تنیده شده. این بنا را تو بنا کرده ای از قدیم که “ربنا” می گفتی قبل از سحر… “دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند”… آه! چقدر هوس کرده ام بخوانی برایم؛ “اللهم رب شهر رمضان…” راستی حاجی! تو که از قدیم، “قدیم الاحسان” می گفتی به “حق حسین”، می شود یک بار دیگر، با همان سوز بگویی: “حب الحسین…” و بعد بگذاری ما جوابت را بدهیم “…اجننی”؟! عاشق اشک گرفتنت هستم از مستمع. خوب بلدی کجا ببری ما را. ما همه “مدینه رفته ایم”، از بس که فاطمیه های تو سرشار از بقیع است. تو تازگی ها کربلا رفته ای، اما برای ما “صنف لباس فروشها” عینا “زیارت عاشورا”ست. انگار که “صبحانه صنف” در “بین الحرمین” باشد، از بس که می چسبد. انگار که “ارک” درک کرده کربلا را، که آن شب پرمخاطره، سوخت همراه با ما دلسوختگان حسین. انگار که مناجات تو با خدا، درون “سفینه نجات” است، از بس که “عطر حسین” می دهد ربناهایت. تو استاد مسلم اشکی. صدای آواز تو، های های گریه ماست. آری! تو استاد مسلم اشکی، آنجا که با “صدای گرفته” در شب تاسوعا برای مان از “علقمه” می گویی و از عباس. در تقدس حنجره ات، همین بس که دربست در خدمت “حسین” است… عشق می کنم وقتی به ما نگاه می کنی و سر تکان می دهی و گره در زلف ابروان قشنگت می اندازی و می گویی… چه می گویی؟! چه می کنی با دل ما، وقتی که می گویی؛ “می کشی مرا حسین”، می کشی مرا حاج منصور! یادت هست؟! آن زمان که پای روضه ات بچه های گردان عاشقی می نشستند و چند روز بعد خبر می آمد که “قاسم” و “محسن” و “رضا” به شهادت رسیده اند. تو راوی اشکی. راوی عشق. راوی “اسم اعظم خدا”؛ حسین. تو راوی هروله ای. راوی منتقم خون حسین… “ترسم که بیایی و من آن روز نباشم”. مگر تو برای مان روضه بخوانی، که از زخم تیر حرمله های روزگار، مفری نیست، جز اشک. از ما شاید ای مداح خوب ثارالله! بتوانند “چشم” را بگیرند، اما “اشک” را هرگز. گلوی مان را شاید، فریادمان را “حسین حسین” را هرگز. پای مان را شاید، راه مان را هرگز. دست مان را شاید، بیعت مان را هرگز. سینه مان را شاید، مهرمان را به سیدالشهدا هرگز. قلب مان را شاید، دل مان را هرگز… گفت: “این صدای تپش قلبم نیست، در نهانخانه دل سینه زنی است”.

***

ما به تو بدهکاریم حاج منصور، هر قطره اشک مان را. بارها خسته آمدیم مسجد ارک، اما خدا در سوز مناجات تو، نمکی گذاشته که فقط کافی است “السلام علیک یا اباعبدالله” بگویی، تا ما با تو همراهی کنیم، شور را. آنقدر می دانم که حنجره تو را هرگز نمی توان از صدای حسین برید. گلوی تو بخشی از خاک کربلاست… گرم و گیرا و پر از سوز و ناله و آه!… بخوان ای پیرغلام اباعبدالله… “بیا نگار آشنا، شب غمم سحر نما، مرا به نوکری خود، شها تو مفتخر نما، ای گل وفا حسین، معدن سخا حسین، می کشی مرا حسین، تجلّی ولایتی، سرشته با گل منی، تمام هستی ام تویی، تو صاحب دل منی، آیه ی محبتی، سوره ی ولایتی، یار حق نما حسین، می کشی مرا حسین، ز کودکی دلم شده، اسیر و مبتلای تو، خدا کند که جان دهم، به یاد کربلای تو، ذکر تو عبادتم، تشنه ی شهادتم، شاه کربلا حسین، می کشی مرا حسین، چه می شود ز باده ی، ولا دهی تو شهدی ام، مدد کنی صلا زنم، که من غلام مهدی ام، کو امام منتظر، یار غائب از نظر، چشمه ی بقا حسین، می کشی مرا حسین، بیا حرارتم بده، ز شعله ی محبتت، بیا و عادتم بده، به آتش ولایتت، نام تو بقای دل، ذکر تو نوای دل، یار دلربا حسین، می کشی مرا حسین، شرر اگر زبانه زد، به خیمه ی عزای تو، ز سوز دل صدا کنم، حسین شوم فدای تو، شعله سوزد از غمم، لاله ی محرمم، ذکر شعله ها حسین، می کشی مرا حسین”.

|+| نوشته شده توسط استراتژیست در یکشنبه یازدهم اردیبهشت 1390  |
 این الفاطمیون ؟

 

چه زود از راه می رسد فاطمیه. چه فرقی می کند استناد به روایت شیعه بکنیم یا اهل سنت! چه فرقی می کند  75 روز را صحیح بدانیم یا 95 روز را . چه فرقی می کند علی با اکراه بیعت کرده باشد یا به اجبار.مهم چراغ خانه علی بود که خاموش شد. مهم این است که این است که جماعتی که خودشان را مسلمان می نامیدند به خانه دردانه پیامبر خود یورش بردند و آتش به درش انداختند. همان دری که جبرئیل برای ورود کنارش می ایستاد و اذن دخول می خواند. حالا بعد از پیامبر آتش به درب خانه آورده اند و نانجیبی فریاد می زند که اگر علی به اجبار بیعت نکند خانه و اهل خانه اش را به آتش می کشم .حتی اگر در آن خانه فاطمه باشد!! به پشت در کاش نمی رفتی مادر! این جماعت خیلی وقت بود که دندان تیز کرده بودند. خیلی وقت بود که کینه علی را در دل داشتند. کاش به پشت در نمی رفتی مادر! این اهل نفاق به اهل بیت پیامبر خود حسد می ورزیدند. اینها کارشان از اینکه تو برایشان حدیث بخوانی گذشته است . حب دنیا و حب خلافت گوشهایشان را کر کرده بود وگرنه همه شان غدیر خم را خوب به خاطر دارند. کاش به پشت در نمی رفتی مادر! در این شهر مدینه مرد تر از تو نبود که حق علی را باز بستاند؟ یقین دارم دارم که نبود .که اگر بود ریسمان به دست علی نمی بستند. که اگربود تو سیلی نمی خوردی! خلافت غصب نمی شد ! جنازه حسن تیر باران نمی شد . حسین به کربلا نمی رفت و زینب را به اسیری نمی بردند و ظهور قائم به تاخیر نمی افتاد. حالا هزار و اندی سال از غیبت می گذرد و ما حسرت غفلط هایمان را می خوریم.

 اما انقلابی در قلبهای شیعه اتفاق افتاده . نشان به آن نشان که بسجیانی آمدند تا نشان دهند کوچه بنی هاشم پر شده از شیعه علی.از سلمان ،از ابوذر،مالک، مقداد و عمار. نشان به آن نشان که بسیجیانی آمدند که به "این الفاطمیون" لبیک گفتند. نشان به آن نشانی که در ولفجر مقدماتی بر روی سربند های بچه بسیجی یا زهرا نوشته شده بود در کربلای پنج بر روی پیراهن خود می نوشتند که می رویم تا انتقام سیلی مادر بگیریم . ما امروز آمدیم و هستیم تا علی تنها نماند . ما به دعای خیر مادرمان و عشق او آمدیم و ایستاده ایم.

امروز به برکت آن انقلاب، شیعه سر بلند تر از همیشه مدافع حریم ولایت شده و آتش به جان دشمنانش انداخته. سید حسن نصر الله در لبنان پرچم لبیک یا حسین را بلند کرده و در غزه این روزها اولین حسینه را بپا کرده اند.بحرین این روزها صحنه کشمکش و جنگ مظلوم علیه ظالم است و شیعیان بحرینی مظلوم و بی صدا توسط غاصبان ولایت کشته می شوند. شاعره بحرینی آیات القرمزی به جرم حق گویی شهیده می شود و پزشکان معالج را به جرم اقدام علیه امنیت ملی –بخوانید علیه آل سقوط- به زندان می کشانند. اما تو ای برادر بحرینی که در این ایام فاطمیه با دشمن فاطمه می جنگی؛ امروز حفظ کردن کوچه بنی هاشم از اوجب واجبات است. مبادا بگذاری آل خلیفه غاصب دستش به درب خانه فاطمه برسد. حتی آگر آل ابوسفیان هم اورا یاری کند تو میدان را خالی نکن. خمینی یکبار در عملیات خیبر به بسیجیانش گفت که جزایر باید حفظ  شوند و دست دشمن نیافتد. خیبریون آنجا حماسه ای آفریدند که تا ابد ماندگار شد. سید حسن نصر الله به همین خیبریون اقتدا کرد و خواب از سر آل صهیون برد. حالا تو هم با قیام خود خیبری دوباره به راه انداختی . محکم باش!  آل خلیفه غاصب و آل سقوط کوچکتر از آن هستند که جلوی خیبریون بایستند. همین آل سقوط زمان جنگ تحمیلی به صدام هم چک سفید امضا می داد  و می گفت المال لنا و العیال لک. اما جملگی شان کور خوانده بودند . کربلای پنج نام عملیاتی بود که حماسه آن را بسیجیان روح الله با رمز یا زهرا در خاک شلمچه آفریدند و شیعه را مفتخر به دفاع از حریم فاطمه کردند. بسیاری از شهدای ما گمنام شدند به این علت که به مادر خود اقتدا کرده بودند و می خواستند همچون مادرشان غریبانه در خاک بیارامند. فاطمیه جبهه ها یادش بخیر. به یاد همه پهلو شکسته هایی که مادرشان فاطمه به هنگام شهادت بر بالینشان آمد و سر شان را به دامن گرفت.

اینجا هر سال شب آخر فاطمیه اول حاج منصور روضه عباس می خواند. نمی دانم چه حکایتی دارد اما برای ما که عادت کردیم فاطمیه را با بغض گریه کنیم شنیدن روضه عمو عباس حال مان را عوض می کند مخصوصا اگر از زبان بی بی بخواند. "عباس من ،علم بگیر ای صاحب علم،پشت حسین، ز داغ تو سقا گردیده خم ، ای یاس من ،عباس من، عباس من..."  و بی جهت نیست که عباس بوی یاس گرفت و و باب الحوائج شد و چه سری  است که اسباب شفاعت مادر در روز قیامت دستان بریده عباس است.رحمه الله عمی العباس ...

|+| نوشته شده توسط استراتژیست در چهارشنبه سی و یکم فروردین 1390  |
 بهاریه

 

همیشه در روزهای منتهی به بهاری شدن روزگارم در باغچه دلم ریحان می کاشتم تا در بهار شکوفه

دهد.اما این روزها احساس می‌کنم شدیداً همسایة پاییز شده‌ام‌. اصلاً چه می‌شد اگر امروز مهر بود

آبان بود آذر بود‌، تا در حوالی زرد او قدم می‌زدم و به مجلس ترحیم گلها هم سری می‌زدم‌. گلها که نه‌،

به مجلس ترحیم باغ می‌رفتم‌. برگها را زیارت می‌کردم و دوشادوش باران برای برگهایی که باید بمیرند‌،

برای بیدهایی که سر به زیرتر از همیشه‌اند‌کمی گریه می‌کردم‌.به جز من و باران‌، کسی در این حوالی

آفتابی نمی‌شود‌.

ای کاش امروز پاییز می‌شد تا من تمام  پاییزهای نماندة عمرم را با مرگ درختان که  نه‌،مرگ برگهای

سبز شعر می‌بافتم و بر مزار نامعلوم خویش می‌آویختم‌.

ای کاش حالا پاییز می‌شد تا در شب‌های نه چندان گرم او‌، کنار درخت‌، زیارت‌نامه می‌خواندم و برای

برگ‌ها دعا می‌کردم‌، یا حداقل سر سلامتی به باغ می‌گفتم‌.

ای کاش امروز پاییز بود‌، تا از مزار گلهای باغ بر می‌گشتم و دعــا می‌کردم: «خدایا‌، نماز گریه‌ام را در

آستان درختان بی‌برگ قبول کن.»

احساس می‌کنم بهار تکرار ریحان‌های بی‌باغچگی من است‌. تکرار کودکی‌های بی‌ریحان و جوانی پر از

ریحانم‌. حالا می‌شود فهمید که بدون پاییز وزمستان‌،بهار مفهوم بکری نیست و اگر دستانم در زمستان

یخ نزنند‌، در بهار شکوفه نمی‌دهد‌.

یکروز اگر در بهارستان چشمان به تنگ آمده‌ام‌، بوی مریم و مریمی‌ها مستم کرد و اگر دو رکعت حوصلة

سماع، وجودم را نوبهاری کرد‌، حتماً تمام جوانی‌ام را به کوچه می‌برم و بر سر هر شاخه تکه‌ای از

پیراهن غزل آلودم را می‌آویزم تا از حال و روزم عاشقانه‌هایی سبز شود که بوی ریحان و صنوبر ندهد‌. 

عاشقانه‌هایی که بوی دستان پینه بستة پدرم را بدهد و طعم لبخند‌های شاعرانة مادرم را‌.

دوست دارم از روزگارم عاشقانه‌ای سبز شود که پر از باران باشد‌،ولی هیچ دلی را به باران نکشاند‌.

دعایم کنید شاید بهاری شوم...!!

|+| نوشته شده توسط استراتژیست در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389  |
 
 
بالا